X
تبلیغات
رایتل
 
از جنس باران...
تا ناکجا...
                                                                 
درباره وبلاگ
از جنس بارانم... قطره ای ز دریا... تکه ای از ابر... زیر سایه ی او... او که بی همتاست... "خواهش دریا از تمامی دوستان گرانقدر دریا...لطف و بزرگواریتان را در مبحث رعایت در امانت در از جنس باران شامل حال از جنس باران و دریا کنید شاید که یک روز دور این مطالب به لطف و محبت حضرت دوست جمع آوری شود...و بی گمان در چنین روزی تمامی سروده ها تقدیم به دوستان بزرگوار دریا خواهد شد...سپاسگزار لطف و محبت همیشگی شما بزرگوران می باشم..." با امضای "دریا.....م-ن" وبلاگ دیگر من quietseashore.blogsky.com پیشاپیش از لطف حضور پرمهرتان در ''Quiet Seashore'' صمیمانه سپاسگزارم... "دریا....." اینستاگرام : ghatreh.baranam
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 113347
Online User
چهارشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1393 :: 01:47 ق.ظ ::  نویسنده : دریا

پشت این کوه خانه ای است کوچکتر از صدف مروارید و بزرگتر از اقیانوس...ولیکن تو نشاید بینی آن وسعت مطلق را...پیرزنی چادر به کمر در کنار باغچه ای کوچک میکارد غم دل را و باغچه میدهد گلی بسان بهشت...همان گوشه ای از بهشت که عطرش مست میکند مشام ذهن آدمی را...غم هایش همچون پر پروانه لطیف و همچون آفتاب گرمابخش...از زندگی می گوید...از دلتنگی...از شعله های گرمابخش درون و سکوت بیرون...کمرش به دشواری راست می شود ولی هیچ تلاشی برای ابراز قامتی بلند، نمی کند...آرام است...سر را بلند میکند و غروب را نظاره گر می شود...چه لطیف است آن حسی که از پی لبخندش در دور دستها به ذهن می رسد...و چه لطیف است آن آهی  که آرام مینشیند بر برگ نهالهای تازه کاشته شده در باغچه...دستهای مهربان و گرمش میلرزد از سختی روزگار...آرام آرام به سوی ایوان کوچکش بر میگردد تا با نفسی دیگر از زمانه مجال گیرد...غروب برای او هم همراه با دلتنگیست و دلتنگیش از چشمان قهوه ای و خسته اش هویداست...مهربانی اش دل را میلرزاند و گاهی هوای بودنش تا مغز استخوان پیش میرود...نمیشناسمش...تنها اسطوره ی خیالم است که هرگاه که به سویش پر میکشد بزرگی را به خیالم و آرامش را به درونم باز میگرداند...گاهی حتی با مرغ خیال پر کشیده و سر بر دامنش می نهم تا دستی کشد بر سرم و گرمایی دهد به جانم...نمیشناسمش...و تنها از روی چروک دستان و چشمان کم سو...عطر پیراهنو صدای لرزان و گلهای زیبای پیراهنش پیدایش میکنم...گلهای پیراهنش عطر زندگی میدهند...این خیال آرامشی ژرف میشود در این خاکستری دنیا...گاهی کنارش مینشینم و چای داغ و خوش عطری را که با دستان لرزانش برایم میریزد را می نوشم و به کلام پر محبت و مهربانش گوش میدهم... نمیدانم چه حسی است ولیکن این سفر را در خیالم همیشه دنبال خواهم کرد... 

"دریا....."

+ دوستان بسیار خوبم، وبلاگ انگلیسی من هم بروز شده. با آدرس http://quietseashore.blogsky.com/ از حضور گرمتون سپاسگزارم.